آدمک خسته شدی ؟؟؟

آدمک خسته شدی ؟؟؟
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری ؟
 آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای ؟

دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای ؟
 تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی ،

تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی ،
آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای ؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای ؟

 آخرین بار که بر مزرعه من باریدم،
 روی دستان تو من شاپرکی را دیدم ،

تو چرا خشک شدی،
 او چرا تنها رفت ؟ من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت ؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن ،

 این منم آبی باران تو مرا باور کن ،
باور از خویش ندارم که چنین می بارم ،

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم ،

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست ،
 نه برای تب من فرصت بهبودی هست ،

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،
 دلش انگار به حال دل من سوخته بود،

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد ،
 رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ،

 آری این بود تمام من و این بیداری ،
جان باران چه شده از چه پریشان حالی ؟

 برو که آدمکی منتظر باران است ،
 او که با شاپرک قصه ی ما خندان است،

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم ..

/ 2 نظر / 36 بازدید
تبادل لينک هوشمند

با سلام و با آرزوي بهترينها براي شما با ثبت سايت يا وبلاگ خود در سيستم تبادل لينک هوشمند لينک وان رتبه گوگل و بازديد وبلاگ خود را بالا ببريد http://linkone.ir [گل]

حسین

مرسی. خیلی عالی بود دست شاعرشو میبوسم که منو برد به گذستم گذشته ای که خیلی ازش نگذشته اما پیرش شدم