دیوونه خونه
سراب رد پای من ، کجای جاده پیدا شد . کجا دستاتو گم کردم . که پایان من اینجا شد

شبی از دست نور افشان مهتاب
به سیمای جهان میرفت سیماب
ستاره ،در فلک چشمک زنان بود
قمر،تاجی بفرق آسمان بود
نسیم گلفشان هر سو گذر داشت
زمین و آسمان لطف سحر داشت
مهی با من درآن مهتاب شب بود
مرا لبهای جانبخشش بلب بود
ز دست غم، نجاتم داد آنشب
لبش، آب حیاتم داد آنشب
مرا آنشب، دو مه در پیش او بود
یکی خامش، یکی در گفتگو بود
را همچون هلالی بود آغوش
درونش کوکبی سیمین بناگوش
همه رنج جهان رفت از تن من
چو دستش حلقه شد بر گردن من
نگاهش با نگاهم راز میگفت
سخن ها چشم او با ناز میگفت
به چشمم اشک شادی حلقه زن بود
که دلدارم نبود او ،جان من بود
نمایاند بمن تا آن بدن را
بدور افکند، آن گل پیرهن را
دلم ازشوق آن تن رفت از دست
تن او رونق مهتاب بشکست
تن او خرمنی بود از گل یاس
دلم افتاد از شوقش به وسواس
گل من دلبرانه ناز میکرد
لبش را غنچه آسا باز میکرد
بر آن بودم که در پایش بمیرم
ز وصلش داد هجران را بگیرم
بدو گفتم که:ای ماه شب افروز
که از روی تو باید روشنی، روز
مرا از دوریت بیتاب کردی
کجا بودی؟دلم را آب کردی
کجا بودی که بینی شام تارم
گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟
گواهم مرغ شب در زاری من
قمر، اگاه از بیداری من
ز گفتارم، دو چشمش شد غم آلود
گل رویش، ز اشکش شبنم آلود
بگفت، ای بیخبر از شهر رازم
کجا بودت خبر از سوز و سازم؟
که منهم در غمت بیتاب بودم
ز گریه در میان آب بودم
بگفتم:روز من بدتر ز شب شد
منم هر شب میان سوز تب بود
بپاسخ گفت:یار گرم گفتار
سخن از حال گو ،بگذشته بگذار
بگفتم با وصالت غم ندارم
بگفت:منهم از تو کم ندارم
بگفتم بوسه باشد مطلب من
بگفت:این تو و اینهم لب من
بدو گفتم:چه نوشم در جوانی؟
بگفت از لعلم آب زندگانی
بگفتم:درد هجران را دوا کن
بگفت:از وصل ،کامت را روا کن
بت افسونگر من نازها کرد
میان نازها کامم روا کرد
در آغوشم بمستی رفت در خواب
چو طاوسی که را رامد به مهتاب
 چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری

نوشته شده توسط : سامان سیار

[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ به خدا اعتماد دارم واسه همین .. ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

فعلا سکوت ..
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب

رمان