دیوونه خونه
سراب رد پای من ، کجای جاده پیدا شد . کجا دستاتو گم کردم . که پایان من اینجا شد

شنیدم چلچراغ آرزوهایم
که روزی معبر تاریک جان من بر نور آن منور بود ..
او که روشنی بخش فضای انزوایم بود ..
کنون در جای دیگر نور می پاشد ..
شنیدم شمع بزم هر شبستان است ..
خدایا کاش من پروانه میگشتم
شنیدم مست و آشفته
چو یک شعله ، به بزم غیر می رقصد ..
شراب تلخ می نوشد ..
بر روی پیکر پاکش هزاران نقش می خواره است ..
شنیدم ساقی بزم رقیبان است ..
خدایا کاش من پیمانه می گشتم
شنیدم آن لبان آتش افروز
که روزی سجده گاه بوسه ام بود ..
کنون در جای دیگر قصه میگوید
حکایت از دل افسرده می گوید ..
شنیدم قصه گوی بزم مستان است ..
خدایا کاش من افسانه می گشتم
شنیدم ..
کاش نه هرگز می دیدم ..
نه می شنیدم ..
نه می خواندم ..
و نه آوایی به گوشم می رسید ..
کنون از این شنیدنیها تنم چون آتشی سوزان است
خدایا کاش من دیوانه می گشتم ..

نوشته شده توسط : سامان سیار

[ یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دوباره آی دوباره .. این رسم روزگاره .. ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

یک روز یه قناری خوشگل دست یک نفر دیدم گفتم فروشیه ؟ گفت نه ، رفیقمه، به سلامتی همه اونایی که رفیقاشون رو نمی فروشن ..
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

رمان